روی دستای یتیم ها کاسه های پر شیره
از نگاشون میشه فهمید باباشون داره میمیره
یکیشون با گریه میگه دیگه هم بازی ندارم
بی تو امشب رو خاکها غریبونه سر میزارم
هر که اومده عیادت رو لبش ام یجیب
دیگه خوب نمیشه مولا آخرین حرف طبیب
کنار بستر مولا صدای گریه بلنده
حسنش دست لرزون داره زخمش میبنده
همگی بی تابن اما امان از گریه ی دختر
مرحم زخم باباشه چادر خاکی مادر
قطره اشک حسین و وقتی که باباش میبینه




rasool
روی ادامه نوشته کلیک میکنم چرا ادامش نمیاد؟
——————————–
این نوشته ادامه ندارد . معمولا نوشته هایی که در ادامه متن قرار دارد با رنگ قرمز مشخص می شود
rasool
ممنون