باز هم جمعه شد ….

باز هم جمعه شد و غصّه ی من تازه شده
درد این بی خبری بی حد و اندازه شده
باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
باز از دوری تو خسته و درمانده شدم
باز هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم
باز از بی خبری های دلــــم نالــیدم
باز هم درد فراقـت کـمرم را خم کرد
باز دوری تو چشمان مرا پر نم کرد
باز هم جمعه شد و چشم به در منتظرم
شاید آورد صبا از مه رویت خبرم

ادامه نوشته باز هم جمعه شد …. .

در اضطراب چه شب‌ها ….

در اضطراب چه شب‌ها که صبح شان گم شد

چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید

و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد!

چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید

ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد

 چه هفته‌ها که رسید و چه هفته‌ها که گذشت

شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد

 و هـفـتـه‌ای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت

  بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد

  نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر

 در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود می‌زنـی لـبـخـنـد

بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن

کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالی از تـرنـم شد

محمد علی صولی

ادامه نوشته در اضطراب چه شب‌ها …. .

قسم به سینۀ مجروح……(غلامرضا سازگار)

قسم به سینۀ مجروح مادرت زهرا

تو بر ظهـور دعـای فـرج بخـوان مولا

تو بر ظهور دعای فرج بخوان که هنوز
شــرار دود ز بیــت علــی رود بــالا

تو بر ظهور دعای فرج بخوان که علی

بــود هنــوز عـذادار مـادرت زهرا

تو بر ظهور دعای فرج بخـوان که هنوز

علی است مثل تو مظلوم و بیکس و تنها

تو بر ظهور دعـای فرج بخـوان که کند

همیشه مــادر پهلـو شکسته بـر تو دعا

تو بر ظهور دعای فرج بخوان که حسن

بـه زیـر ضـرب لگـد دیـد مـادر خـود را

تو بر ظهور دعای فرج بخوان که حسین

فتــاد پشـت در خانــه، مـادرش از پـا

تو بر ظهور دعای فرج بخوان که هنوز

صدای نالۀ محسن رسد به عرش خدا

تو بر ظهور دعای فرج بخوان که به نی

بوَد هنـوز سـر پـاک سیدالشهدا

ادامه نوشته قسم به سینۀ مجروح……(غلامرضا سازگار) .